اسکله ناز چشمات حریم امن قایقم
تو ساعت یک ربع به جون عقربه دقایقم
گرمی دستهای تو رو به صد تا دنیا نمیدم
هروقت که یارم تو بودی بی کسی رو نفهمیدم
توبند دل سلول عشق حبس نگات رو میکشم
ولی بازم روی میله هاش عکس چشمات رو میکشم
آی قصه ی بی سروته شعر بدون قافیه
برای مرگ این قلم نبودن تو کافیه
صدای خش خش برگای خزونی توی گوشم ناله میکرد آسمون بغزشو تو پرده ابرای سیاهش پاره میکرد
رعد و برق نگاه شهر و با صداش خواب زده میکرد زمین از این همه سنگینی بار به روی شونش گله میکرد
همچنان پای پیاده فارغ از صدای خشم آسمونی
بی خیال از ناله ها و گله های برگای زرد خزونی
جاده های بی کسی رو گم میکردم آروم آروم
تن غربت رو میشستم زیر قطره های بارون
من به یاد عطر بارون زده گلای پونه
میکشیدم پای خستم و تو جاده به هوای بوی خونه
وقتی که صدای خونه من رو تا آخر جاده میکشونه
این سراب توی جاده که چشامو می پوشونه
مترسک دیگه از ترسوندن کلاغها خسته شده بود .
میخواست یه هم زبون داشته باشه . به کلاغها لبخند زد .
جوجه کلاغی اومد و روی سر مترسک نشست . اما...... پاهاش لابه لای پوشالهای سر مترسک گیر کرد .
کلاغها به اون حمله کردند . و مترسک
.
.
.
حتی یک لحظه طعم دوستی و مهربونی را نچشید
من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم
یه عزیزدوردونه بودم پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یکروز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا منو دل اما نشستیم چشم براهت لب دریا
دیگه روخاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره ولی حتی وقت مردن باز سراغت رو میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم اماتو دریای عشقت باز یه گوشه ای میمونم
روزگار غریبیست نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را در خانه به سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد…
زندگي قصه تلخي است
كه از آغازش بس كه آزرده شدم
چشم به پايان دارم
این جمله رو یکی از دوستانم گفت . وقتی ازش پرسیدم که چرا اینجوری میگی گفت زندگی ما اینجوری شده . گفتم نه باید فکر کنی ببینی مشکل از کجاست ؟؟ کمی فکر کرد . لبخندی زد و رفت . بعد که بهش زنگ زدم جواب نداد . رفتم دم در خونشون دیدم براش حجله زدن ......
گاو ماما می کند
گوسفند بع بع می کند
سگ واق واق می کند
و همه با هم فریاد می زنند حسنک کجایی؟؟؟؟؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدتهای زیادی است
که به خانه نمی آید. او به شهر رفته است و در آنجا شلوار جین و
تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن
به حیوانات به موهای خودژل می زند.
موهای حسنک دیگر پشم نیست چون او به موهای خود گلت نمی زند.
دیروز که حسنک با کبری چت میکرد
کبری تصمیم بزرگی گرفته بود. او تصمیم گرفته بود حسنک را رها کند
و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای
کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید سد سوراخ شده
اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست
که سد تا چند لحظه دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن
غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم
گرفت که با قطار به آن سرزمین برود.اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.
ریزعلی دید که کوه ریزش کرده است،اما حوصله نداشت.ریزعلی سردش
بود و دیگر دلش نمی خواست لباسش را در آورد.ریز علی چراغ قوه داشت
اما حوصله دردسر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد.
کبری و دیگر مسافران مردند.
اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت.
خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان که چند سالی است
که کوکب خانم همسر ریز علی مهمان ناخوانده ندارد، او حتی مهمان
خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان
را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ وپنیردارد اما گوشت ندارد.
او کلاس بالایی دارد ، او فامیلهای پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خریده
بود،چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود.اما او از چوپان دروغگو
گله ندارد،چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است
که دیگر در کتابهای دبستان آن داستانهای قشنگ وجود ندارد.
روز خبرنگار بود یعنی 17 مرداد که آقای پرزدینت محبوب 24 میلیونی کشورمان به مناسبت روز خبرنگار به باشگاه خبرنگاران جوان رفت .(البته بنده به دلیل مسافرت در محل کارم حاضر نبودم ) داشتم عکسهای اون روز را نگاه میکردم و به چند تا از دوستانم زنگ زدم و از حال و هوای اون روز با خبر شدم . (نقطه سر خط )
اما دوستان مطلب تازه از اینجا شروع میشه که نیتم از نوشتن این موضوع چی بود .
جناب آقای احمدی نژاد سال گذشته قرار بود که به باشگاه خبرنگاران جوان تشریف بیاورید ....به همین منظور مسئولین با کسر حقوق خبرنگاران کلی در و دیوار تازه خریدند . گل و گلدان سبز تر آوردند و حتی سطل آشغالهای محوطه را هم عوض کردند که نکنه آشغالهای نازنین در اون سطلهای قدیمی حالشون بد بشه . بعد از این همه که به ما قول داده بودند شما نیامدید و تمام این پولها حیف و میل شد . شما نیامدید ، حقوقها رفت ،مسئولین چاق تر شدند .
مهم نیست چون اعتراض جایز نیست . نقطه سر خط لطفا .

گذشت گفتند این آقای پرزیدنت قراره که به خبرنگاران متاهل 400 هزار تومان و به خبرنگاران مجرد 300 هزار تومان کادو بدهد . اما ما خبرنگاران متاهل کی فهمیدیم ؟؟؟ زمانی که سهراب مرده بود . به هر کس گفتیم گفت به بغلی بگو به بغلی گفتیم گفت به بغلی بگو همینجور بغل به بغل چرخید تا رسید به خودمون به خودم گفتم گفت : بدبخت 8 سال مسئولین چاق تر میشن و شما ها لاغر تر !!!! فهمیدم که تا 400 هزار تومان هم از حقوقم کم نکردن باید زبونم رو حلق آویز کنم .
مهم نیست چون اعتراض جایز نیست . نقطه سر خط لطفا .
عکسها رو که نگاه میکردم دیدم آقای رئیس جمهور با چه کسانی در محوطه باشگاه قدم میزنه با چه کسانی حرف میزنه وخلاصه قسم نامه ای رو که هر خبرنگاری باید اجرا کنه را داره میخونه . چه قسم نامه ای حیف این اسم چون ازاونهمه خبرنگار و عکاس و فیلبردار و مدیر و رئیس که اونجا ایستاده بودند شاید 10 نفر بهش عمل میکنند . کسانی که کفتارند در پوست بلبل .
جناب آقای پرزیدنت مرد شماره یک کشور : ای کاش به جای دیدن زرق و برق باشگاه نگاهی به زرق و برق عابر بانکهای بچه ها میکردید که به خاطر داشتن تار عنکبوت حسابی در مقابل خورشید برق میزنه . آقای پرزیدنت به کسانی نگاه میکردید که با وجه خحبرنگاری بعدازظهر ها مسافر کشی میکنند . به کسانی نگاه میکردید که زمان صرف نهار خود را به نوشتن مشغول میکنند چون درون ظرف غذایشان پر از خالی است . از آن بالاها به کسانی نگاه میکردید که زن و بچه دارند و در این پایینها له میشوند . به کسانی نگاه میکردید که ماهیانه حتی به مقداری کم شاید در حدود 50 هزارتومان از حقوقشان کم میشود ( البته به قول دوستان امور مالی اشتباه میشود ) و همین 50 هزار تومانها روی هم میشود 5 میلیون ، 50 میلیون و .....
مهم نیست چون اعتراض جایز نیست . نقطه سر خط لطفا .

اما شما از آن بالا ها پایینها را نگاه نکردید شما فقط مرغ همسایه را دیدید که صدای غاز در می آورد . شما نتوانستید اطراف را ببینید چون اطرافتان کسانی بودند که از لحاظ عرض و طول جلوی دیدتان را گرفته بودند . آقای پرزیدنت شما کسانی را دیدید که حتی جزئی از 24 میلیون نبودند و پشت سرتان هم ناسزا میگفتند . آقای رئیس جمهور دوسال قبل آقای ضرغامی به جای شمال در روز خبرنگار به باشگاه آمد و چکی به مبلغ 30میلیون تومان به عنوان کادو به خبرنگاران داد . اما از آن چک فقط نفری یک عدد MP3 PLAYER بیست هزار تومانی به بچه ها رسید . از کادوی روز خبرنگار شما به ما چه میرسد .
مهم هست چون اعتراض جایز است . نقطه سر خط حتما .
آقای پرزیدنت دردو دل ما فقط یک کادوی روز خبرنگار نیست . درد ما 8 سال خبر مکتوب 1500 تومانی است . درد ما عدم وجود بیمه است . درد ما اجحاف است . اگر رئیس جمهور محبوب و مردمی هستید نشان بدهید . آقای رئیس جمهور امثال شهرام جزایری را میتوانید در نطفه خفه کنید اگر سری با دید باز و بدون مزاحم به باشگاه خبرنگاران جوان بزنید .

قلب تو قلب پرنده است
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
اون ور جنگل تن سبز
پشت دشت سرو دامن
اون ور روزهای تاریک
پشت این شبای روشن
برای باور بودن
جایی باید باشه باید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید
که سر خسته گیهات رو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیتن
بمیره
همين چند هفته پيش بود كه يك ايراني داخل بانك در منهتن نيويورك شد و يك بليط از دستگاه گرفت. وقتي شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پيش كارشناس بانك رفت و گفت كه براي مدت دو هفته قصد سفر تجاري به اروپا را داره و به همين دليل نياز به يك وام فوري بمبلغ 5000 دلار دارد. كارشناس نگاهي به تيپ و لباس موجه مرد كرد و گفت كه براي اعطاي وام نياز به قدري وثيقه و گارانتي دارد و مرد هم سريع دستش را كرد توي جيبش و كليد ماشين فراري جديدش راكه دقيقا جلوي در بانك پارك كرده بود را به كارشناس داد و رييس بانك هم پس از تطابق مشخصات مالك خودرو بالاخره با وام آقا موافقت كرد آن هم فقط براي دو هفته، كارمند بانك هم سريع كليد ماشين گران قيمت را گرفت وماشين به پاركينگ بانك در طبقه پائين انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور كه قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86 دلار كارمزد وام راپرداخت كرد. كارشناس رو به مرد كرد و از قول رييس بانك گفت:
از اين كه بانك ما رو انتخاب كرديد متشكريم و گفت ما چك كرديم ومعلوم شد كه شما يك مولتي ميليونر هستيد ولي فقط من يك سوال برام باقي مانده كه با اين همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادين كه 5000 دلار از ما وام گرفتيد؟
ايروني يه نگاهي به كارشناس بي چاره كرد و گفت:
تو فقط به من بگو كجاي نيويورك ميتونم ماشين 250.000 دلاري رو براي 2 هفته با اطمينان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارك كنم.؟!
